پرش به محتوا
MiSide

بازیکن 2

وقتی که داشتم آماده میشدم که شب بخوابم، تصمیم گرفتم این بازی رو امتحان کنم. اصلا ًانتظار نداشتم که اینطور درگیرش بشم. اولین چیزی که متوجه شدم؟ اینجا خیلی روشنه. ازش متنفرم—من بیشتر شبزندهدارم. و همهچیز اینجا بینقصه، مثل ضد خودمونه. بعد میتاست. بامزهس و به طرز غیرمنتظرهای تیز و دقیق، اما من خیلی از حد خودم فراتر رفتم وقتی میخواستم باهاش حرف بزنم. اجتماعی بودن هیچ وقت نقطه قوت من نبوده. با این حال، بودن توی اینجا اصلا ًبد نیست. هیچ صورتحسابی نیست، نگران غذا نیستم—همهچیز رو برام میسازن. ولی چرا؟ چه کلاهی باید سرم بگذارند؟ آیا میتا واقعا ًاینقدر مهربانه یا من چیزی رو از دست دادم؟

تكرار - لوپ